مرگ رؤيا

سلام

اول اينکه يه هفته ای هست هی ميام يه چيزی بنويسم ولی نمی شه. شما تا حالا اينطوری شدين؟ دوم اينکه ناراحتم چون يکی از دوستانی که نوشته هاشو دوست داشتم يهو ناپديد شده. من لينکشو برنمی دارم به اميد روزی که دوباره باشه...

يک روز

رؤيايم جان داد

سينه ام سوخت

درد در چشمانم دويد

و عشق

در نگاهم

به خون نشست

ديگر روز

زمان

رؤيا را

در گورستان خاطره

تدفين کرد

چشمهايم خاموشند

نگاهم خالي

ولی هنوز

سينه ام سوزان است

 

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
setareh

سلام....خوبی؟؟؟؟؟؟....اميدوارم برگرده...موفق باشی...بای

setareh

سلام ...خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....ممنون سرزدی......نميخوای آپ کنی؟؟؟؟؟؟؟

نسترن

سلام به يک دوست بسيار خوی.در چه حای؟اميدوارم شاد و پر از شعر باشی هميشه.راستی تولد شهريار نزديکه می تونی بهش پيشنهاد جمشيديه و اينها رو بدی.اما خب ما منتظريم ببينيم عروسی چيزی پيش مياد ما رو هم دعوت کنی يانه؟

گيسو دختر شرقی

سلام.....خوبی؟چطوری؟ مرسی به وبلاگم سر می زنی..ببخشيد که من دير به دير ميام... تو واقعا لطف داری.... شعرت ... قشنگ بود.....خيلی

نسترن

سلام به يک آقای شاعر که جمشيديه رو هم دوست داره.جدی من خيلی دلم می خواد اين طوری بشه اما اين بار ديگه از طريق دوستانی مثل شما.

نرگس

شادی سبز زندگی ات را به ذره ی بی ارزش غم مفروش

گيسو

ااااااااااااااااااااا...... شرمنده...اين پايين اشتباهی نظر دادم! راستی من آپ کردم!

گيسو

سلام ......خوبی حنيف جان............آپ نميکنی پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟