سبکی تحمل ناپذير هستی*

سلام

چند روزيه که خيلی منگم. اصلاْ تو اين دنيا نيستم. ببينم شما ميودنين زندگی يعنی چی؟.......

شنبه ۳۱/۲/۱۳۸۴ ساعت حدوداْ ۸:۳۰ صبح

يه صبحی بود مثل همه صبح های ديگه. محمد بهم زنگ زد. محمد همکلاسيم بوده چندين سال. آخه ميدونين ما مدرسمون راهنمايی و دبيرستانش يکی بود يعنی بروبچ هفت سالی دور هم بودن اينه که بچه های مدرسه خيلی باهم اخت شدن و الانم بعضيامون هنوز دور هم هستيم. خلاصه وقتی که موبايل زنگ خورد من يادمه که داشتم از تاکسی پياده ميشدم. وقتی ديدم محمده فکر کردم يه مسئله کاری يا يه چيزی تو اين مايه ها بايد باشه. گوشيو که برداشتم بعد از حرفای هميشگی پرسيد از سينا خبر داری؟ سينا هم يکی از همون همکلاسيهای قديميه در واقع اولين دوستيه که من تو دوران راهنمايی پيدا کردم. گفتم نه خيلی وقته خبر ندارم چطو مگه؟ طبق عادتی که محمد داره و دوست داره همه چيو مثل آدمای جا افتاده و با کلاس تعريف کنه گفت که تو جاده تصادف کرده و فوت شده.....

از اون روز تا الانو نميدونم چجوری گذروندم. همه کارامو انجام ميدم اما اصلاْ تو اين دنيا نيستم انگار. با اينکه با چشای خودم شستن جنازشو ديدم و با دستای خودم بلندش کردم و تو گور گذاشتم اما هنوزم فکر ميکنم خواب ديدم و يکی يه نيشگونی چيزی ميگيره آخرش و بيدارم ميکنه و کرکر بهم ميخنده که آره سر کار بودی خواب ميديدی.

دیروز سومش بود. خدا ميدونه تا حالا چند بار خودمو جای اون گذاشتم و فکر کردم اون موقع که سنگارو ميچينن بالا سرت و همه جا تاريک ميشه چه حالی داری. حالا که نيست احساس ميکنم دلم بدجوری براش تنگ شده و مسخره اينه که يکی دو سالی ميشد همديگرو از نزديک نديده بوديم. زندگی همش حسرته انگار

امروز تولدمه و ميخواستم اينجا بدجور خودمو تحويل بگيرم که عقده هام خالی شه اما با اين اتفاق ديگه حسش نيست. ولی اميدوارم اين حادثه بد که با تولدم همزمان شده بتونه برام يه تولد دوباره باشه... اميدوارم وقتی از اين منگی در ميام اون آدم قبلی نباشم و رفتن سينا که منو تو اين هپروت برده باعث بشه يه کم بيشتر فکر کنم ببينم اين زندگی بالاخره يعنی چی؟ شما ميدونين؟

اطلاعيه: - بزودی يه شرووری به ياد سينا اينجا می نويسم

            - مراسم هفتم سينا روز پنج شنبه از ساعت ۲:۳۰ تا ۴ در  مسجد الجواد واقع در ميدان هفتم تير برگزار ميشه و از تشريف فرماييتون خوشحال ميشيم و از اين حرفا.... 

پاورقی:

* برگرفته از کتاب <<جاودانگی>> اثر ميلان کوندرا

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
پارسا

سینا رو که من نمیشناختم، ولی تسلیت و از این حرفها. در ضمن تولدت رو بهت تبریک میگم عزیزم. من با احمد چهارشنبه میاییم پیشت دانشکده هنر باهات یه کاری داشتم. راستی شیرینی هم آماده کن که بهمون بد نگذره.

نسترن

سلام اميدوارم که مورد رحمت خدا قرار بگيره...تولدت خيلی خيلی خيلی مبارک.ناراحت نباش و با خوشحالی تولدت رو بگير.چی می خوای کادوی تولد؟به هر حال تو کاری از دستت بر نمی آد...بهتره بهش فکر نکنی.راستی فردا سال بابای منم هست.زندگيه ديگه.

صالح

salam tavalodet mobarak sian ro ham khoda byamorze shenidam ke shena gare khoobi bood khob gham nakhor hamamoon ye rooz mirim donya hamine dige omid varam tavalode 120 salegit ro jashn begiri

الهام

هممون منگيم حنيف. اگه تو خودتو جاي سينا مي ذاري، من خودمو جاي تو ميذارم. تصورش وحشتناكه. خدا به همه صبر بده............ خدا رحمتش كنه.

nika

ما نقش قهرمان رو بازی می کنيم چون ترسوييم.نقش قديس ها رو بازی می کنيم چون شريريم.نقش آدم کش رو بازی می کنیم چون در کشتن همنوعان خود بی تابیم.و اصولا از آن رو نقش بازی می کنیم که از لحظه ی تولد دروغگوییم(ژان-پل سارتر)-شاید ربطی نداشت اما قشنگ!-

سارا

سلام...خوش و سبز باشي...و من اکنون چه غريبم اينجا مثل يک قطره آب مثل يک تکه ابر مثل يک برگ که رها شد در باد و چه اينجا سرد است مثل احساس درختي که دلش سوخته است مثل مرغي که جامانده ز کوچ مثل دستان کسي که ندارد احساس و چه سخت است دراينجا ماندن وبگويي که زمان چه عذاب آور وحول انگيز است و چه خوب است که احساس کني که کسي هست که يادت با اوست و شب و روز دلت همره اوست و چه زيباست اگر فکر کني منتظر بايد بود تا که او برگردد