بازم سلام

من اين روزا خيلی توفکرم به خاطر مشکلاتی که تو ذهنم به هم بد جوری پيچ خوردن.

می ترسم آخرش ديوونه ای چيزی بشم.اين جور موقعها آدم خيلی شروورش(sherover)مياد.

راستی قراره من بعضی از نوشته های بابامو بذارم رو وبلاگ خودم البته شايدم براش يه وبلاگ جدا راه انداختم. آخه بابام شعر ميگه و يه چيزايی هم مينويسه البته اون بر خلاف من يکم استعدادم داره!!! يادم باشه بعداْ درباره بابم بيشتر بگم.

اينم آخرين شروور من:

«شهر من»

نواي گنگ موسيقي در فضاي بي صميميت يک تاکسي
و خواننده اي که از "عشق" مي گويد
و روح من از برخورد فلز اطرافم
و اين نواي مقدس کمي هراسان است

شب است و به خانه مي روم
در انديشه ام که در اين روز
چه چيزها فروخته ام
چه چيزها خريده ام
و اينکه فردا روز
چه چيز بفروشم
چه چيز بخرم
در اين بازار مکاره

شهر من شهر فروشندگان است
و شهر خريداران
از اولين طلوع صبح از پس کوههاي منظم آهن و شيشه و سيمان
مردم اين شهر
به سان مورچگان, منظم و انبوه
براي خريد و فروش
در خروش مي آيند
مهم نيست که چه چيز بفروشي
يا چه چيز بخري
مهم اينست که اينجا
اگر نفروشي نمي تواني خريد
و اگر نخري نمي تواني زيست
و اگر نتواني زيستن "تدفينت" نمي کنند, "تشريحت" مي کنند
پس بايد فروخت براي خريدن
و خريد براي زيستن
و زيست براي مردن

در اين بازار مکاره
هر کس چيزي مي فروشد تا چيزي بخرد
آنان که جان مي فروشند نان مي خرند
آنان که زيبايي مي فروشند دروغ مي خرند
آنان که دروغ مي فروشند قدرت مي خرند
آنان که قدرت مي فروشند ثروت مي خرند
و آنان که ثروت مي فروشند جان مي خيرند

سرم به شيشه يخ زده چسبيده
و خواننده هنوز از "عشق" مي خواند
به کف دستانم مي نگرم
بلي
و عشق
آخرين چيزي است که براي فروختن دارم
به اين مي انديشم
که در برار آن
چه چيز بخرم

Don Joan

/ 1 نظر / 5 بازدید
neda

سلام.متن قشنگي بود.يا به قول خودتون شروور خيلي زيبايي بود.اميدوارم هميشه موفق باشيد.(دختر كوچولوي تنها)