يافتن عنصر پنجم* در فضای مجازی و گل فروشی که می خنديد

سلام

 ميدونم که يه مدت خيلی طولانی نبودم و شايد خيليا فراموشم کرده باشن. ميدونم که دقيقاْ ۴۵ روز از آخرين باری که اينجا بودم میگذره و البته توقع زياديه اگه فکر کنم کسی بايد نبودن منو احساس کرده باشه يا بالاتر از اون دلش برام تنگ شده باشه. ميدونم که دنيا بزرگتر و من کوچيکتر از اونم که کسی اومدن و رفتن و بودن و نبودنمو احساس کنه. مهمتر از همه ميدونم محبت برای بيشترمون يه حس گمشدست مثل يه ميوه منقرض شده که پدر مادرمون هرچی مزشو برامون شرح ميدن درکش نميکنيم چون نچشيديمش. چون منقرض شده...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با همه اينا و يه عالمه چيزای ديگه که ميدونم، وقتی کامنتارو خوندم و ديدم بعضيا پرسيدن که چرانيستی و کجايی اشک تو چشمام جمع شد. واسه اينکه انگار هنوز يه چيزای خوبی هست که من نميدونم يا نميشناسم. يکيش شمايين که میتونین جویای احوال کسی باشین که اصلاً ندیدین و نمیشناسین.از همتون متشکرم نه برای اینکه منو به خاطر داشتین بلکه برای اینکه باعث شدین به خاطر بیارم هنوز وجود دارم....

خوب یه دنیا حرف دارم و هی حس میکنم اگه همشو بخوام بگم حوصلتونو سر میبرم.تو این مدت که نبودم ماجراهایی پشت سر گذاشتم که اگه بنویسمشون یه کتاب همچین پرفروشی فکر کنم از آب در بیاد. فقط اینو بگم که خیلی لحظه ها با اینکه تو این مدت سرم خیلی شلوغ دلم بدجور براتون تنگ می شد و دوست داشتم حرف بزنم براتون و جالب اینکه که این شمایی که دارم مخاطب قرار میدم نمیدونم کی هستین اصلاً. به نظرم فضای مجازی یه چیزی فراتر از سایر محصولات تکنولوژیکه انگار از همه اونا عمیقتر نفوذ میکنه تو آدما و دبگه ابزار نیست یه جورایی عضوی از وجودت میشه مثل اعضای خانوادت و میتونی براش دلتنگ بشی یا باهاش درد دل کنی در حالیکه درک درست و کاملی هم از ابعادش نداری...

بگذریم انگار زیادی دارم حرف میزنم فقط یه چیز دیگه بگم و یه شرووری بنویسم برم

دیگه هممون به گل فروشای کنار خیابون عادت کردیم. اما نمیدونم شما تابحال اون خانوم گل فروشو که تو تقاطع میرداماد و ولی عصر وامیسته دیدین یا نه؟ سنش حدود 40-50 ساله و همیشه اگه در حال فروختن گل نباشه داره روسریشو مرتب میکنه. لاغره تقریباً و یه بغل گل با یه کیف زنونه همیشه تو دستاشه.خوب خیلی شبا تو این یکی دو سال گذشته از اونجا رد میشدم و عادت دارم به همه چی تو مسیر راه دقت میکنم. اولاش مطمئن نبودم اما دقیق که شدم فهمیدم هیچ وقت چهره ای ازش ندیدم که لبخند توش نباشه و از طرفی چهرش بسیار رنج کشیده به نظر میاد. آخرش میخوام یه روزی به خودم جرأت بدم و برم ازش بپرسم چطوری اینکار رو میکنه.اگه یه روز وقت داشته باشم حتماً یه فیلمی چیزی دربارش میسازم.شما هم اگه از اونجا رد میشین ایندفعه دقت کنین حتماً میبینینش.

 بازم ممنون که به یادم هستین و فعلاً خداحافظ (قول میدم زودتر برگردم)

اینم شروور امشب:

طعم خون

در عصر بهاری

         هوای تفته تابستانی

                   آواز پرندگان

                            تب آلود است

 

در خون آلبالوهای بهاری

         دستهای مادرم فر می رود

                   من عصرانه می خورم

                            پدرم تاریخ می خواند

 

در میدان اعدام

         کارگران شهرداری

                   خون لخته های یک اعدامی را می شویند

 

در گزارش زنده خبری

         مردی را سر میبرند

 

در جویهای شهر

         خون نیاکانم جاریست

 

در دستان پدرم

         خون تاریخ

                   از لا به لای کاغذ و جوهر و کلمات

                            سر ریز می کند

 

آلبالوها قتل عام شده اند

         مادرم دست می شوید

                   پدرم خواب است

                            نمی دانم چرا این نان

                                      در دهانم طعم خون دارد

پاورقی به شيوه خودم:

* نام فيلمی از آقای لوک بسون که من اصلاْ از اين فيملش خوشم نمياد اما فيلم اولش رو خيلی دوست دارم که اسمش هست آخرين نبرد و اگه عمری باقی بود يه چيزی دربارش مينويسم بعداْ

 

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
morteza

سلام وبلاگ جالبی بود در تمام مراحل زندگی برای شما ارزوی موفقیت می کنم به وبلاگ منم سر بزن

saleh

سلام منم دلم برات تنگ شده خوب هم برا خودت هم برا نوشته هات شعرت خيلی قشنگ بود يه جورايی احساسيه که خودمم دارم اما يه کم با تنفر بيشتر ممنون که بهم سر زدی سلام برسون

نسترن

سلام دوست خوبم.من هميشه به يادت بودم خوشحالم که اومدی.حتما تولد باران دعوتی مگه می شه شما نباشی اگه حتما ميای بهم بگو با چه اسمی بنويسمت تو ليست .

سارا

دوست خوبم،ممنون از حضور!موفق باشی و زندگي شايد آن لحظه مسدوديست كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد ودر اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت پاينده.

ريحان

چه سعادتی است/وقتيکه برف می بارد/دانستن اينکه/تن پرنده ها/گرم است.../ب.جلالی/

ريحان

ممنون که به من سر زدی...خوشحالم که دوباره می نويسی و انقدر هم زيبا...من هم اون خانوم رو می بينم...جالب بود...موفق باشی.بای.

نوشته های رضا قاضیانی

دوست عزيز سلام ... ممنون که به وبلاگ من سر زدی .. مطالب خوبی داری ... باز هم به من سر بزن و از به روز شدن مطالبت خبرم کن

پارسا

راستش حنیف جان، همه میگن که نوشته های صادق هدایت یه جورائی حس ناامیدی و مرگ به آدم القاء میکنه. اما برای من اصلا اینجور هم که همه فکر میکنن نبود. ولی من نمیدونم چرا نوشته های تو همه اش دم از ناامیدی و گناه نخستین و رجوع ابدی و امثالهم رو به من القاء میکنه. خلاصه یه حالی به فکرت بده که اینقدر شروور تحویل مردم نده. در ضمن در مورد جلسه امروز ازت معذرت میخوام، مثل اینکه من یه کم تند رفته بودم و وقتی میلاد در مورد نظراتت بیشتر توضیح داد تازه متوجه شدم که من زیاده روی کرده بودم. خلاصه خیلی ناراحت نباش. همیشه هم یادت باشه که نرگسی هستش که دوست داره و همیشه به یادت هست. برای پنجشنبه میبینمت. ولی ایندفعه یه کم زودتر بیا تا آخر جلسه یه چیز مفید داشته باشیم.

ATiiiiiiiiiiiii

سلام دوست من. ممنون که بهم سر زدی و ببخشيد که دير شد! من چون ساکن ميرداماد هستم خيلی شبا اون خانوم گل فروش رو تو تقاطع ميرداماد-شريعتی ديدم و هر بارم واسش تو ذهنم يه قصه ساختم! ولی راستش يه هفته ای ميشه که نديدمش و يه مرد نابينا با بچه ی خردسالش شبا اونجا مياد ولی من هيچ وقت لبخند مهربون اون زنو از ياد نميبرم...موفق باشی.بای

ساروي كيجا

من هم هر وقت می بینمش اين سوال رو از خودم می پرسم . همیشه لبخند زدن و تا اون حد مودب بودن کار خيلی سختيه .