برخورد نزدیک "ادیسون" و "گراهام بل" اونم از نوع سوم*

سلام<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

قضیه از اونجایی شروع شد که ادیسون برقو اختراع کرد و البته گراهام بل تلفنو اما چون یکم طولانی میشه من از اونجایی شروع می کنم که حسین تصمیم گرفت اونارو باهم ترکیب کنه(منظور برق و تلفنه نه ادیسون و گراهام بل). تا یادم نرفته حسین برادر منه و امسال میره مدرسه البته یه برادر دیگه هم دارم که از اون بزرگتره و یه خواهر که از اونم بزرگتره، تازه خودمم هستم که از همشون بزرگترم و بابام از من بزرگتره و مامانم از بابامم بزرگتره. خلاصه این حسین از بدو تولد که دروغه اما از یکم بعدش علاقه وافرشو به برق و مشتقاتش به هممون نشون داد اونم با استفاده از روشهای محیرالعقول. مثلاً یادمه یه دفعه وقتی دو سه سالش بود یه دوشاخه تو خونه پیدا کرده بود که سیماش لخت بود اونوقت دوشاخه رو میزنه به برق و سیمارو میذاره دهنش فکر کنم میخواسته ببینه برق چه مزه ای داره. غلط نکنم اولین کلمه ای که یاد گرفت تلفظ کنه مامان و بابا نبود باید یه چیزی بوده باشه مثل برق، ادیسون، ولتاژ، مغناطیس و از این جور چیزا. البته در باب علاقه حسین به برق(و خصوصاً لامپ برق) بسیار میتوان قلم فرسایی کرد اما برای ختم این بحث به همین نکته اشاره میکنم که تولد چند سال پیشش مجبورمون کرد یه کیک به شکل لامپ سفارش بدیم(هنوز قیافه قناده که میخواست موهاشو از دست ما بکنه یادمه) و تا همین چند وقت پیش اگه ازش میپرسیدین در آینده میخوای چه کاره بشی بدون هیچگونه مکثی می گفت میخوام "لامپ" بشم.

انگار یکم از داستان منحرف شدم.کجا بودیم؟...آهان...آره اون روز بعد از ظهر من زودتر اومده بودم خونه و داشتم واسه خودم وبلاگ رفقا رو نگاه میکردم شایدم یه کاری چیزی داشتم تو نت درست یادم نیست. حسین تو یه اتاق دیگه بوده که یهو میبینه قاب یکی از پریزها دراومده و دو رشته سیم لخت داره بهش چشمک میزنه. مثل این فیلما هرچی سعی میکنه مقاومت کنه موفق نمیشه و آخرش اون شیطون قرمزه که بالا سرش میچرخیده برنده میشه. از اونجایی که اطلاعات فنی حسین درباره برق فکر کنم یه چیزی در سطح مهندس برق و اینا باشه میدونسته که این سیم لخت سیم برق نیست بلکه سیم تلفنه. وقتی میبینه کنار اون پریز شکسته یه پریز برق هست یهو یه لامپ!! بالا سرش روشن میشه و تصمیم میگیره اونارو باهم ترکیب کنه. اونجوری که در اعترافات بعدی خودش اومده میخواسته ببینه که اگه برق و تلفن یکی بشن چی میشه که البته به هدفش رسید و فهمید. من هدست رو گوشم بود اول که دیدم dc شدم داشتم خودمو آماده میکردم که جد و آباد مدیر عامل شرکت محترم x رو بیارم جلو چشماش که یهو احساس کردم یه بوهای سوختگی هم میاد بعدش که خوب فکر کردم دیدم همزمان باdc  شدن من یه صدای انفجاری هم کم و بیش شنیده شده خلاصه پریدم از اتاق بیرون و دیدم بـــــــــعله...

خلاصه اینکه تحقیقات بعدی نشون داد سیم کشی داخلیمون و همینطور ادامش تا سوئیچ سر کوچمون سوخته و مودم اینجانب هم به رحمت ایزدی پیوسته. پس از حدودای 10 روز پی گیریهای مداوم بالاخره خطمون دوباره وصل شد البته هنوز سیم کشی داخلی رو عوض نکردیم و الان من رفتم کلی سیم خریدم که همینطور از وسط خونه رد شده اومده خورده پشت کامپیوتر اما بازم هرچی باشه از در به در شدن تو این کافی نتا بهتره.

دست آخر اینکه اگه این مدت نبودم قصه این بوده و دیگه به بزرگی خودتون ببخشید و از همتون ممنون که سرزدین تو این مدت و از این حرفا

 

پاورقی به شيوه خودم

* برگرفته از عنوان فیلم "برخورد نزدیک از نوع سوم" که کارگردانش این آقای اسپیلبرگ خودمونه

 

/ 23 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

خوبه! داداش کم خرجی داری برای همه ی اعضای خانواده آرزوی صبر ميکنم! طرفای ما هم بيا... خوشحال ميشم... فعلا

m_h

حسينم مثل خودت شيطونه ولی تو شيطون تری دلم برات تنگ شده حنيف ميبينمت فدات شم بای

اروند

از سر کنجکاوی اومدم! کامنت غمناکت را در خانه نسترن ديدم که به نظرم آشکار با نامی که برای خود برگزيده ای در تضاد می آمد ... آمدم ببينم دردت چيست که با پروازی در بطری مواجه شدم و تازه اون عکس! که به هسچ عنوان به دون ژوان نمی ماند!!

saleh

سلام با اينکه قضيه رو بدليل فامليت از قبل ميدونستم اما تا تهش رو خوندم آخه خيلی با مزه تعريف کرده بودی اميد وارم شاد ببينمت تا بعد (چشمک)

!Farzad!

سلام. يه پيشنهاد برای برادرت دارم.بهش بگو هر وقت مشکلی با پريز برق و تلفون و در کل اديسون و گراهام بل داشت با من تماس بگيره تا تجربيات شيرينم رو در اين زمينه براش بگم! چون منم دقيقا مثل خودش بودم و علاقه مند به ترکيب اين دو بزرگوار!!!

!Farzad!

راستی پايه تبادل لينک و لوگو هم هستم!

نسترن

سلام دوست خوبم من نمی دونم پارسال چه خبر بوده که تو رو اين همه پريشون کرده ببينم فوت دوستت نبود.يادم مياد چه قدر براش ناراحت شدی.ولی فکر کنم اون قضيه کمتر از يک ساله که اتفاق افتاده؟به هر حال زياد بهش فکر نکن.شاد باش و سرحال.به عشق فکر کن و عشق.

نسترن

فکر کنم اين داداش کوچيکت زياد هم تقصيری نداشته ها خودت تنبلی و برق خودت سوخته که اين همه دير به دير می نويسی...راستی تولد بارانه ها...آماده ای؟

setareh

سلامممممممم...معذرت ميخوام ديررسيدم...چه باحال..پس اشکال سوختنی وکامپيوتروبرق وتلفن بوده.......به نظرم داداش کوچيکت خيلی باحاله......اين وسطم تقصيرگرهام بل واديسون بوده نه داداش تو....چشمک...............................خوش باشی....بای

نسترن

سلام به استاد متخصص دق دادن دوست های وبلاگی تا زمان آپديت جديد.راستی تولد باران روز بيستم شهريور ساعت ۵ عصر در اصلی پارک جکمشيديه يعنی همون اولش .ما رو که می شناسی؟