آخرين نبرد و شروورای ديگه

سلام

اول اينکه روز زن رو به همه مادرا و دخترا و همسرا(از نوع مونثش) تبريک ميگم و بهشت زير پای مادران است و تازه اينکه چيزی نيست از دامن زن مرد به معراج ميرود و از اين حرفا (همه خانوما ببخشيد که من تبريک گفتنم هم به آدما نرفته اصلاْ انگار آدم بشو نيستم)

دوم اينکه من ایمیلمو که با حفظ سمت آیدیمم هست  ميذارم اينجا. اگه دوست داشتين وقتی شرووری چيزی مينويسم خبردار شين,‌ ادش کنين براتون آف ميذارم.(اگه يکی از فرهنگستان زبان فارسی اين دو خطو بخونه حتماْ ميده دارم بزنن04.gif)<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اينم میلم : yahoo.com@hanif_oldsport

تو پست قبلی از فيلم آخرين نبرد(The Final Combat) اسم بردم حالا يه توضيحی به شيوه خودم! ميدم راجع بهش. اين فيلم رو لوک بسون(Luc Besson) در سال 1983 ساخته و محصول فرانسه هست. تعداد بازیگرای فیلم خیلی کمه چون فیلم داستان تنها بازمونده های روی زمین بعد از جنگ اتمیه که اسمش هم اشاره ای به همین قضیه داره. هیچ دیالوگی نداره(جز یک کلمه که یکی به فرانسه میگه سلام) که از تبعات بمب اتمیه یعنی آدما قدرت تکلم رو مثلاً از دست دادن. اول با 2 نفر برخورد میکنیم که یکیشون یه آدم وحشیه که یه مثالی از یه آدم تمامیت طلبه16.gif که میخواد سلطان جنگل باشه یه جورایی و کلی داره با شرایط موجود حال میکنه و اون یکی که یه جوونه با وحشیه درگیر میشه از دستش در میره و برمیخوره به یه دانشمند پیری که یه پناهگاه ساخته و تو اون پناهگاه داره از یه چیزی محافظت میکنه که انگار خیلی مهمه15.gif. اون قلچماقه هم بدجوری دنبال اون چیزیه که آقای پرفسور قایم کرده و اصلاً انگار همه بدجوری دنبال اون چیزن. خلاصه جوونه با پرفسوره رفیق میشه طبق قاعده دشمن مشترک و از طرفی هم خیلی کنجکاو شده که بدونه اون چیز با ارزش چیه. حالا اگه گفتین اون چیز با ارزش چیه؟ شاید تو پست بعدی گفتم شایدم نگفتم که جذابیت فیلم از دست نره03.gif. خلاصه اگه این فیلم گیرتون اومد حتماً ببینید ارزششو داره. ضمناً لوک بسون کارگردان فیلمهای حرفه ای(لیون), عنصر پنجم و ژاندارک هست که شاید خیلیاتون دیده باشین اما به نظر من این بهترین فیلمیه که ساخته.

بیوگرافی لوک بسون

مشخصات فیلم آخرین نبرد

خوب دیگه زیادی حرف زدم اینم از شروور امشب:

فردا

 

ديروز

آمدم

سرشار

با قلب تپنده اي در دست

كوله باري از عشق بر پشتم

و اميد در چشمم

 

امروز

مي روم

تكيده و تنها

پشت سر

قلب مجروحم را

به دندان گرفته اند

كوله بارم از درد پر است

اما هنوز

اميد را

گهگاه

در انعكاس نگاهم بر آب

مي بينم

 

و فردا

شايد

آرامشي باشد 

 

/ 15 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
zhaleh

هيچ کس خاطره هايش را نمی فروشد / خاطره ها را انبار می کنند چون جز اين راهی نيست / اگر بخواهی آسوده باشی و کمتر بسوزی / ممنون که به من سر می زنی /

نسترن

يعنی می شه به فردا و آرامشی که قراره بياره فکر کرد.يا فقط داريم امروز رو به خاطر فردا خراب می کنيم.

گيسو

کاش واقعا يه فردايی برسه ....يه فردايی که آرامش توش موج بزنه....کاش اينا فقط کاش نباشه....خيلی قشنگ بود شعرت...خيلی.....مرسی که بهم سر زدی..از کامنت قشنگت ممنون...خوشحالم کردی...بازم آپ کردم...سر بزنی خوشحال ميشم

setareh

سلام جالب می نويسی به منم وقت کردی سر بزن موفق باشی خدانگهدار

مهشيد

سلام...حالا تبريک بگو تو...هرجوری گفتی مهم نيست....فيلمی هم که گفتی خيلی بايد ياحال باشه....ممنون که معرفيش کردی

پارسا

اقا از اینکه دیشب منزل یه کم بد گذشت، واقعا معذرت میخوام. من صلاح خودت رو میخوام. بخوای نخوای باید با من همراه بشی. در هر صورت من سه شنبه یازدهم باهات تماس میگیرم. تصمیمت رو هم زودتر بگیر. گذشته از این حرفها این دوستمون آب و آینه احتمالا منظورشون از ژاندارک فیلم آمریکائیه بوده. چون این ژاندارکی که حنیف منظورش هست، فرانسویه و عشق من میلیا یوویچ نقش ژاندارک رو بازی میکنه و نقش ژاندارکی رو که تلویزیون نشون داده و آمریکائی هستش، لیلی سوبسکی بازی میکنه. برای ختم کلامم هم باید بگم که من فردا باید توی بیمارستان ببینمت یا توی خونه؟ رفتی دکتر یا نه؟ بهر حال امیدوارم که زودتر خوب بشی. در ضمن قرار پسر عمه بابا رو فراموش نکن، میخوام هر طوری شده توی این هفته باشه. اوکی؟

نسترن

سلام دوست خوبم.نبينم اين طوری فکر کنی؟تو ارزش بهترين و بالاترين عشق ها رو داری.چيزی که خيلی ها دنبالشن يک دل پاک و پر از صفاست.به نظرم بايد تو انتخابت در عاشقی دقت بيشتری داشته باشی.می دونی آدم که هنوز تشکيل زندگی نداده هميشه بالاترين خواستش بودن در کنار کسيه که دوسش داره اما بعضی وقت ها دوست بودن با طرف مقابل خيلی بهتر از دوست داشته شدن از طرف اونه.

پارسا

حنیف جان واقعا بهتون تثلیت میگم. انشاالله که قم آخرتون باشه. بالاخره هر کسی یه روزی میره. شما هم میری. دیر یا زودش خیلی مهم نیست، چون شکی نیست که شما هم میری. پس اگه واقعا سر دو راهی موندی بری، من کمال میل حاضرم که کمکت کنم که زودتر بری. من چهارشنبه ساعت ده باهات تماس میگیرم که ببینم واقعا تصمیمت چیه. ولی من با شناختی که از تو دارم،‌ میدونم که مشتاقی برای رفتن. پس پیشاپیش به استقبالت میام.

نسترن

هنوز نيستی؟ممنون که گزارشم و خوندی .از بابت نکته يی هم که گفتی ممنون حتما درستش می کنم.

ساروي كيجا

عزيز من ، در اون فيلم آدم ها قدرت تکلم رو از دست نداده اند بلکه تا اونجايی که من يادمه اکسيژن رو از دست داده اند . يادمه پروفسوره کپسول اکسيژن رو آورد و بعد از يک نفس عميق گفت بنژو ! و بعد کپسول رو به اون يکی تعارف کرد . البته چون درست يادم نيست الان دارم به اين فکر می کنم که پس اونها چه جوری بدون اکسيژن زنده بودند ؟؟ و در اون کپسول چی بود اگر اکسيژن نبود ؟؟