۱- داشتم دسته کلیدمو نگاه می کردم یه مدتی قبل. نصف کلیدامو اینقدر استفاده نکردم که یادم رفته کدوم در رو باز می کردن.

۲- اینقدر کامنت های تبلیغاتی آمارش بالا رفته که تو فکر غیر فعال کردن بخش نظر خواهی بودم اما قضیه اینه که دلم تنگ می شه برای دوستای عزیزی که فقط گاه و بی گاه اینجا ازم احوالی می پرسن.

۳- (

زهدان پوسیده واژه آخر روزی می شکافت از هم

 

می دانستم

 

 

 

اینکه اعجاز حضورت

وجود می شود

نفس می کشد

می تپد

می رقصد

پایکوبان بر جنازه ی زهدان پوسیده اش را

 

 

 

نمی دانستم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

باور داشتم اما بی شک

 

همان روز که در تار تار هوا پوده شدی

با نخستین باران پاییزی

 

 

 

 

آن روز ها حتی که تنت نبود تا تن شود بر بی پهنگی ات

جامه شود بر عریانی خیره کننده ی هیچ

 

 

 

 

)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در غرب خبری نیست

در شرق هم

نه در آنچه رفته

نه در آنچه می آید

 

چه حقیر است

ما

در توصیف من و تو

که پیوندمان

مختصات ندارد

 

 

 

پس در این دم

.

.

.

.

.

.

 

هیچ گاه

           

                   

                  

                 

                

 

اینجا

.

.

.

.

.

هیچ کجا

            

             

                 

             

در من

.

        

 

.

 

 

   

  

.

  

 

 

 

 

 

هیچ

 

 

 

 

 

 

 

آتش باش

تا در تو

سیمرغ شوم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 17 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

کاش یک تکه سنگ بودم. یک تکه چوب. مشتی خاک. کاش یک سپور بودم. یک نانوا. یک خیاط. دست فروش. دوره گرد. پزشک.وزیر. یک واکسی کنار خیابان. کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت. کاش دلم از سنگ بود. کاش اصلآ دل نداشتم. کاش اصلآ نبودم. کاش نبودی. کاش می شد همه چیز را با تخته پاک کن پاک کرد. آخ! کاش یکی از آجرهای خانه ات بودم. یا یک مشت خاک باغچه ات. کاش دستگیره ی اتاق ات بودم تا روزی هزار بار مرا لمس کنی. کاش پیرهنت بودم. نه، کاش دستهات بودم.کاش چشم هات بودم. کاش دل ات بودم. نه، کاش ریه هات بودم تا نفس هات را در من فرو بری . از من بیرون بیاوری. کاش من تو بودم. کاش تو من بودی. کاش ما یکی بودیم. یک نفر دوتایی! [گل][خداحافظ]

همون مریم

زندگی مارا دریاب!!! ما که گناهی جز بودن و سوختن و ساختن نکردیم... گرچه سراسر هیزم این اتش بی خاکستر بودیم! ما که گناهی جز فکر و صبر و سکوت نکردیم گرچه نجابت جاهلانه ما روز به روز به کثافت رفت! . . . زندگی آنقدر ها هم که میگفتن زیبا نیست فرش زیر پای عابران هم نیست زندگی نجوای عاشقانه ی عشاق نیست حتی زمزمه ی دیوار هم نیست زندگی جهالت هولناکیست که بیهودگی در ان تا ابد جاریست پی نوشت: یاد رفت بنویسم زندگی خیانت عاشق و معشوق نیست!

بازم همون مریم

همه چیز یک قصه بود و به جهل جاهلیتم به این قصه سر سپردم... ولی حیف حیف حیف در اخر فهمیدم . . . همه چیز بازی ای بین غین و قاف بود باز هم قصه ی سرسپردگیه من غصه ای بیش نبود

سپیده

جایی خوندم که : آدم برای وارد شدن به خونه ی خودشم نیاز به کلید داره!!! حنیف این کامنت دونی مال ماست!! نباید بسته بشه..

سپیده

یعنی این که مای تو نیست !!که می خوای ببندیش... [نیشخند] راستی حنیف عیدتم مبارک دینگ لبخند

علیرضا

سلام رفیق... کجایی.... عیدتم مبارک... [لبخند][گل]

minimalist

شعر رو دوست داشتم . مال خودته؟ خوبی؟

میثم

موضوعش را فهمیدم. اما درک نکردم شعرت با آن اولی چه شباهتی داره [زبان] تکه آخرش را خیلی قشنگ آمدی [گل][دست]

گیسو

سلام رفیق ...کجایی ؟کم پیدایی .....بیا آپ دیت کن بابا !!!!!