سلام

اين اولين يادداشتمه.

اگه بده به بزرگی خودتون ببخشيد

ميخوام بگم چی شد که من تصميم گرفتم اين وبلاگ رو راه بندازم.در واقع خيلی وقته می خواستم اين کارو بکنم ولی حسش نبود تا امشب ...يعنی ديشب چون الان ۴:۲۰ صبحه . خلاصه دلم گرفته بود يه شروور گفتم(آخه من خيلی شروور ميگم داستانش مفصله باشه برا بعد) بعدش گفتم حالا خوب بود يه وبلاگی راه مينداختم و اونجوری شد که اينجوری شد.

اين متنی که می بينيد امشب(يعنی ديشب) قبل از اينکه اين وبلاگو راه بندازم نوشتم:

نمی دونم چی ميشه

چند روزی بود که می خواستم اين شروورارو بنويسم ولی حسش نبود

توفکر اينم که يه وبلاگ راه بندازم

اگه وقت کنم خيلی دوست دارم اين کارو بکنم

خدايا به قلبم آرامش بده

منو آدم کن

همين (خدا: فقط همين؟ رو شو برم)

خوب حالا که داستان بلاگر شدن منو خونديد اولين شرووری رو هم که ميزارم رو وبلاگ بخونيد از ديدن نظراتتون خوشحال ميشم

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
کوالا

ساعت 4:20 داره می شه و پروژه چریدن در وبلاگ مامانی به پایان خودش نزدیک می شه. بابا ( نه بابا جون نیچه همون اون یکی بابا) خفه ام می کنه که 3 ساعت اینترنتش رو به باد دادم . تازه اصلا هم عقده مانیتورشو ندارم. صندلی ش هم به مفت نمی ارزه گردن شکسته ام کرد. در آخر از مامانی که اینهمه شرو ور های قشنگ می گه تشکر می کنم. روزت هم مبارک. گرچه همونطور که گفنم تولد تو رو باید روز مادر اعلام می کردن. ... دعوام نکن رفتم بخوابم خول

کوالا

خوب بود اون. من حرف زشت نزدم

کوالا

خب درست تره تازه