دخترک خوابهای زيتونی

سلام

چند روزيه که از اصفهان برگشتم الانم که غروب سيزدهم فروردينه و ديگه نيازی به تعريف نداره که حال و اوضاع چطوريه. اميدوارم حال شما از من بهتر باشه.راستی از همه دوستانی که سال نو رو تبريک گفتن ممنونم و اميدوارم شما هم سال خوبی داشته باشيد و از اين حرفا..يا حق

پس مرا به خاک نسپار

بگذار سرگردان بمانم

بگذار رها شوم

همچون غبار

در پنجه های وحشی باد

بی مقصد

خالی از خاطره و رؤیا

شاید روزی

در تن یک رود

آرام بگیرم

و شاید هم

دستهای سخاوت یک ابر

مرا آسوده گرداند

در اندام درخت زیتونی

که دخترک خوابهای کودکیم

بر شاخه هایش

میان غریزه و عشق

تاب بازی می کرد

و چه کسی می داند؟

شاید هم

پرنده ای

در استخوانهایم

آشیانه خواهد کرد

/ 24 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گيسو

سلام حنیف جان....سال نو مبارکــــــــــــــــــــــــ...خيلی قشنگ بود...وقتی انقدر زيبايی هست چرا به خاک بسپاردت...وقتی می شود روی درخت کودکی ها رفت و از آن بالا رفت....شیرین.........خيلی قشنگ بود...........

saleh

سلام شعر قشنگي بود يه ذره هم به ما ياد بده d:

ايمان نعمت الهي

تاريخ و روز به روز شدن وبلاگت مهم بود ۱۳....شعر زيبايی بود ..سال خوبی برات آرزو می کنم با واژه هايی سبز تر ...لاي سفيديه تن پوش سفيد برفيه زمستاني داشتم بخواب ميرفتم داشتم كم كم شمارش ثانيه ها را با شنيدن صداي نبض عاشقانه اي از ياد مي بردم داشتم حتي فرسنگ ها دورتر خودم را وسط راه جا ميذاشتم اما هميشه بانوي بهار نميذاره ميون لحظه ها گم بشم هر لحظه سبزيه نگاهش دليلي براي رويش دوباره ست بهونه اي براي نوشتن ..پيغام نسيم نفس هاش خواست دوباره برگردم .دلم براي همه ي شما تنگ شده بود براي همه ي نوشته هاتون و حال و هواي واژه هاتون و تك تك پيفام هاي سبزتون...پلاک ترانه به روز شد

nika

خیلیخیلیقشنگبودخوشماومدبشر!

نسترن

در اندام درخت زيتونی که دخترک خواب های کودکيم ...خيلی قشنگ بود خيلی شعرات قوی هستن.می دونم چون زياد شعرای شهريار و کلا شعر خوندم.

نسترن

سلام عليک بر يک برادر گرامی که تند تند می ره اصفهان اما و اما تند تند آپ نمی کنه.

بلوط تلخ

سلام دوست من . نيستی ! منتظر نوشته های خوبت هستم .هر جا هستی شاد باشی و مستدام

بلوط تلخ

چرا ديگر نمي تابد، بلند اندام زيبايم ، كه شمع پر فروغ و زيور ابيات من بود . چرا اينگونه ساكت شد ، پري قصه هاي من ، گل سرخ خيال لحظه هاي غربت و محنت . چرا تسليم محض سرنوشت نابرابر شد، مگو، بـــــا تــــو،! كه شايد دلبرت ، دلبسته قصر طلايي شد. نمي دانم ..... نمي دانم كه بعد زندگي عشق است يا تزوير ؟ نمي دانم كه عصر ما ، و آن افسانه شيرين و كهنه قصه ليلي، همه خواب و خيال است يا همه نسيان ؟ نمي دانــــــــم .... ولي ، آونگ لحظه هاي شب خيزم ، و قطره قطره باران ، به روي شاخه گل ها ، و بغض در گلو مانده ، سرود سبز دوستي را ، و آفتاب صداقت را ، بشارت مي دهد روزي . به امــــــــيد چنان روزي شب من ، روز و ، روزم شب شود آخر.