به عظمت آرزوهای يک کودک

من مرده ام

تمام سلولهای وجودم

مرده

و خاطراتم نيز

به سان چراغهای شهری دور

در شب بی مهتاب

يک به يک

در تاريکخانه ذهنم

خاموش می شوند

گوری به تنگی عالم

با لشکر کرمهای حريصش

برای جنازهُ چندپارهُ‌ اين روح ناآرام

به انتظار نشسته

ولی هنوز

در حصار سينه ام

موجودی

نفس می کشد

آرام

و گاهگاهی هم

چيزهايی را

تکرار می کند

در سکوت نبض يک مرده

چيزهايی

کوچک

به عظمت آرزوهای يک کودک

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
gissoo

سلام...خيلی غم انگيز بود شعرت....اما قشنگ بود...راست می گی.....همه ی ماها توی خودمون...خيلی وقته مرده ايم!

mehrdad

دوست خوبم...يادت باشه تحت هر شرايطی...بايد زندگی کرد..

nika

و اون کودک درونته که هنوز هم وجود داره!بترس از روزی که کودک درونت ديگه بزرگ بشه و مرد بشه!

نسترن

سلام دوست خوب من که همیشه گرفته یی.حداقل بگو آخه چیه؟عشقی؟آتشی؟بی وفایی؟از این حرفاست.راستی من بهت لینکیدم بعد از این همه وقت)چشمک(شعر قشنگ و غمناکی بود.

hirbod

آرزوي عجيبيه٬ يا بهتره بگم دست نيافتني!

reyhan

سلام...خوبی دوست مهربونم؟دلم برات تنگ شده بود...می دونی...دلم خيلی برای آرزوهای بچگی تنگ شده...خيلی زيبا بود...ممنون که ياد من بودی...برات آرزوی شادی دارم....

میلاد

و هر گاه خواستم با ذوق و شوق زاید الوصفم به خرابه ی خاطرات کودکیم بروم ..چیزی جز سیاهی بازوانم و کبودی زیر چشمم نیافتم.....زیبا بود..یا حق!