دوباره در چشمهايم بنگر

سلام

اين چند روز تعطيليو اصفهان بودم که تا ۵ شنبه بارون شديد ميباريد طوريکه تصفيه خونه اصفهان از کار افتاد به دليل سيلاب و گل و لای. فکر کنم همچين بارونی هر دو سه قرن يه بار تو اصفهان بباره. کلاْ مسافرت جالبی بود جاتون خالی. ديگه اينکه قرار بود اولش يه چيز ديگه امروز بنويسم ولی درست قبل از پست کردن يه جاهاييش به نظرم يه چيزايی کم داشت واسه همين يه شروور قديميتر ميذارم اينجا واسه خالی نبودن عريضه. يا حق...

می دانم 

ديرهاست

چشمهايم را

از ياد برده ای

ولی اين بار

که از خوابهايت

عبور می کنم

دوباره

در چشمهايم بنگر

شايد

زبانه های آتش را

از پشت مردمکهايم

ديدی

و دانستی

با من چه کرده ای

با او که

در هر نفس

هزار نام تو داشت

و بيش از هر کس

در ياد تو

گريست  

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
gharibe ashena

بپيچ اي تازيانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را به تاريكي تبه كن ، سايه ي ظلمت بسوزان ميله هاي آتش بيداد اين دوران پر محنت فروغ شب فروز ديدگانم را لگدمال ستم كن ، خوار كن ، نابود كن در تيره چال مرگ دهشتزا اميد ناله سوز نغمه خوانم را به تير آشياسوز اجانب تار كن ، پاشيده كن از هم پريشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشيانم را بخون آغشته كن ، سرگشته كن در بيكران اين شب تاريك وحشتزا ستمكش روح آسيمه ، سر افسرده جانم را به درياي فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، ديوانه ي وحشي ز ساحل دور و سرگردان و تنها كشتي امواج كوب آرزوي بيكرانم را با وجود اين همه زجر و شقاوتهاي بنيان كن كه مي سوزاند اينسان استخوان هاي من و هم ميهنانم را طنين افكن سرود فتح بيچون و چراي كاررا سر مي دهم پيگير و بي پروا ! و در فرداي انساي بر اوج قدرت انسان زحمتكش به دست پينه بسته ، ميفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را

gharibe ashena

فقط و فقط و فقط خواهش ميکنم چيزی جز انجام وظيفه نبود....ممنون از حضورت مهربون

gharibe ashena

مي رفتيم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سياه! راهي بود از ما تا گل هيچ. مرگ در دامنه ها، ابري سر كوه ، مرغان لب زيست. مي خوانديم: (( بي تو دي بودم به برون، و نگاهي به كران، و صدايي به كوير. )) مي رفتيم، خاك از ما مي ترسيد، و زما ن ر سر ما مي باريد. خنديديم: ورطه پريد از خواب، و نهان ها آوايي افشاندند. ما خاموش، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه. بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و زمين پر خواب. خوابيديم. مي گويند: دستي در خواب گل مي چيد

نسترن

سلام دوست خيلی خوب و مهربونم ممنون از تماست.از صد تا جمشيديه بهتر بود.

محمد فاطمي

دلي خواهم كه از او درد خيزد بسوزد عشق ورزد اشك ريزد صفاي خاطر دل ها ز درد است دل بي درد همچون گور سرد است

میثم

اين چه کردی فکــــــــــــر کنم از اون چـــــــــــه کرديهاست . رفتی سفر سوغاتی که نياوردی ؟؟؟

امید

از خودت نگیر ، فرصت حضوری انسانی را ، کمی به دنیای اطرافت نگاه کن ،‌ کدام انسان به لبان بسته ،‌ و چشمان خیس تو ، اندک اعتنایی می کند ؟

gharibe ashna

كبوتر بال نگشوده به چنگ باز مي افتد دوباره اتفاق آخر از آغاز مي افتد چه بازي هاي زشتي دارد اين دوران شطرنجي كه در هر جنگ اول از همه سرباز مي افتد همينكه يك پرستو در قفس خاموش مي ميرد همينكه يك قناري خسته از آواز مي افتد همينكه ترس از بازندگي بال و پرش را ريخت بشر تازه به فكر هجرت و پرواز مي افتد شود تا در و گوهر از هزاران قطره ي باران يكي از ابر چشم آسمان ممتاز مي افتد نياز آسمان دارد يقين نيلوفر مرداب كه اينگونه به دست و پاي سروناز مي افتد چه خواهد گفت فردا درقلمگاه ادب وقتي خدا چشمش به چشم قاتل الفاظ مي افتد نمي خواهد بماند از رسالت باز مي ماند نميخواهد بيفتد از اصالت باز مي افتد بزن مطرب دوباره كيف ها را كوك بايد كرد كه نبض زندگي آخر به دست ساز مي افتد همينطور آدمي بايد براند تند در خاكي اگر چه گاهگاهي هم به دست انداز مي افتد

gharibe ashna

گرگ و گله ، تهاجم و باور تلخ باز آينه و توهم و باور تلخ شايد كه حقيقت آه شايد كه دروغ گريه گريه تبسم و باور تلخ